یوسف من

خدایا

       اگر دیوانه ام نخوانند من هم بوی یوسفم را می شنوم

       یوسف من هم  فروردین می آید                                                                                                                                                                                 Photo-Skin_ir-Baby180.jpg

شبهایم بارانی است

 

کتاب زندگی

 
کتاب زندگی چاپ دوم ندارد .

پس عاشقانه زندگی کن .

بنویسید به دیوارسکوت ،
 عشق سرمایه هر انسان است...
بنشانید به لب ، حرف قشنگ ،
 حرف بد وسوسه شیطان است.
و بدانید که فردا دیر است.
و اگر غصه بیاید امروز،
تا همیشه دلتان درگیر است....
پس بسازید رهی را که کنون ،
تا ابد سوی صداقت برود ،
و بکارید به هر خانه گلی ،
 که فقط بوی محبت بدهد !.

شب...

 

شب که میشود

نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم

و شجاعت خود را زیر سوال می برم....

دوام می آورم تا فردا؟؟؟؟؟؟

 من شروع كردم... 

رفتم؛ 
رفتی؛ 
رفت؛ 
و سكوت سرسخت همه جا را پر کرد... 
درد احساس فاصله را رو كرد... 
آری رفت و رفت... 
و من اكنون تنها مانده ام، 
اين جا شادی ام غارت شد، 
من شكستم در خود، 
سهم من غربت شد، 
و من دچارش بودم، 
بغض و اشک عادت شد، 
خاطرات سبزش روی قلبم حك شد، 
و حضورش در من آسمانی تر شد، 
اشك من جاری شد، 
صرف فعل رفتن بين غم هایم گم شد... 

و معلم آرام روی دفترم نوشت
تلخ ترين فعل در جهان است رفتن...

حتی به گل هم رحم نکرد

حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم

 که به "هــــوای" دیگری برود

به کجا چنین شتابان...؟؟؟

 
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته

فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی

دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !

وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود
 
.