<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نوشته</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Apr 2013 21:28:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سومین بیست فصل شکو فه ها</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/73/%d8%b3%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%b4%da%a9%d9%88-%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7</link>
<description>آمدم اینجا تا تقدست را معنا کنم وبودنت و آمدن دوباره ات را رجز خوان برای گلهای بهاری که به پیشواز تو دمیده اند تفسیر کنم بدون اینکه خواسته باشم اینبار تو صدایم را بشنوی و چشمانم را ببینی وبه خودم این جسارت را بدهم که با دیدنم مزاحم چند خلوت نازت شوم وتورا از وجود خودم باخبر سازم...اینبار نفس هایت را عمیقتر بکش بدون من ؛ من حتی مزاحم چند نفس عمیقت هم نخواهم شد که تو بخواهی به خاطر من حبسش کنی و شمع تولدی که من برایت روشن خواهم کرد را فوت کنی وآرزویت را از</description>
<pubDate>Mon, 08 Apr 2013 21:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>سلام الان رسیدم خونه واومدم اینجا تا کلید کارم رو بنویسم</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/72/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d9%84%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%a7%d9%88%d9%85%d8%af%d9%85-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%ac%d8%a7-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%d9%84%db%8c%d8%af-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85</link>
<description>امروز عصری که ما درم اینا جمع کردن رفتن بندرمن نرفتم م و مصمم شدم که کارم رو شروع کنم؛تا وقتی آخر هفته میان من شروع کرده باشم ودیگه نتونن مخالفت کنن . این شد که از بعد کلاسم رفتم دنبال کارای پرچمم وپارچش رو گرفتم ودادم طرح بزنن . ساعت 18 کارم کلید خورد وقرار شد تا شنبه اینده طرحم رو بهم تحویل بدن . امیدوارم تا محرم سال آینده تموم بشه هر چند همه مخالف بودن ومیگفتن با وقتی که من دارم واز صبح تا شب یا کلاسم یا دانشگاه یا سرکار حداقل دو,سه سالی طول میکشه ولی</description>
<pubDate>Sat, 08 Dec 2012 18:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی می رود اما ...من ولی جا ماندم</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/71/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%85%d9%86-%d9%88%d9%84%db%8c-%d8%ac%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%85</link>
<description>برای خودت زندگی کن، کسی‌ که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند بعضی چیزا رو باید یه جا بنویسی که نوشته بشه و همیشه نگاش کنی و در زمان های بعد دلیلی باشه برای از دست دادن دوست داشتنی ترین موجودی که مال تو!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟ِ تو می خوای من اونی باشم که واقعا دلت می خواد من باشم؟!اگه اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من،((من))نیست،یعنی من خودم نیستم!!! جمله بالا دیا لوگ مرحوم خسرو شکیبایی تو فیلم هامون هست! بـــِـخـوان....</description>
<pubDate>Sat, 08 Dec 2012 18:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به او که هر صبح برایم دعا میکند اما من در خواب نازم...</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/70/%d8%aa%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%88-%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%b1-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d8%af-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%85-</link>
<description>شعری که گفتم در حد وصف آقا نیست ولی برگ سبزیست تحفه درویش؛؛؛؛؛ منجی فریاد رس درنماز یاد تو خم می شوم ذره ای از خویش خود کم می شوم میشوم مست از سجود یاد تو میکنم دل را حسود یاد تو شوق دیدار تورا مسح می کشم قد به تا در یاد تو دل می کشم شور عقل را مست وحیران می کنم درد عشق را با تو جبران می کنم دل به دریا موج بازی می دهم جان به لب را نار بازی می دهم عاشقی را در تو پیدامی کنم از وجودت عشق؛ شیدا می کنم درد و دل را من حکایت می کنم از نبود تو شکایت می کنم در</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2012 20:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>یاحسین(به یاد روز عرفه در کربلا)</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/69/%db%8c%d8%a7%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86(%d8%a8%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b9%d8%b1%d9%81%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%b1%d8%a8%d9%84%d8%a7)</link>
<description>این چشم‌ها برای که تبخیر می‌شود؟ این حلقه‌ها برای چه زنجیر می‌شود؟ پیراهن محرم من را بیاورید دارد زمان هیأت من دیر می‌شود با روضه حسین نفس تازه می‌کنم وقتی هوای شهر نفسگیر می‌شود می‌آیم از کدورت و اشک عزای تو سرچشمه طهارت تصویر می‌شود من دستمال گریه خود را نشسته‌ام چون آب هم به نام تو تطهیر می‌شود اشک تو تا همیشه جوان می‌چکد حسین چشم من است اینکه چنین پیر می‌شود من تازه تشنه می‌شوم و گریه می‌کنم وقتی زگریه چشم همه سیر می‌شود ایمان به دست معجزه غم بیاورید</description>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2012 21:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای تلخ</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/68/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%84%d8%ae</link>
<description>امدم حال وهوای امشب دلم را تشریح کنم کسی چه میداند امروز چندبار فرو ریختم از دیدن کسی که فقط لباسهایش شبیه او بود.کاش حوالی دلم داشتمت واین روزها برایم اینقدر گران تمام نمیشد که هم از خودت وهم از دیگران خوردم....... این روزها به بغض بی دلیل خفه میشوم وباز هم تورا کم دارمت که باشی وببینی کسی که بیشتر از همه خورد میشود من هستم .,,, انصافت کجا رفته !,فقط چند لحظه فکرت را جمع من کن ببین از کجا نیست که نخورده باشم؛چه برایم مانده است؟بجز خروارها فکر منفی و</description>
<pubDate>Wed, 10 Oct 2012 19:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای درد</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/67/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%af</link>
<description>واسه حامی متاسفم و از صمیم قلب براش ارزوی سلامتی میکنم......وب خودش به اسم حامی و شرح اتفاقش به اسم حامی نصیر تو پیونداست....bitaaaaaaaaaaمتاسفم .انشاا.... زود خوب میشه... .........۹ساعته از مسافرت برگشتم اولین خبر ۲ساعت مونده به میبد بهم دادن که داداش دوستم فوت کرده&quot;بچه ها میدونستن ولی به من نگفته بودن...خونه رسیدم خواستم با یکی حرف بزنم به ترنم زنگ زدم و تقریبا ....امروز صبحم که گفتم بیام اینجا خالی بشم خبر حامی رو واسم گذاشته بودن.........</description>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2012 05:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>ته مانده های دلم..</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/66/%d8%aa%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85-</link>
<description>سلام تنها ثروت فرداهای نیامده,مانده تا حالم ان طوری شود که بتوان راستش را برایت نوست,اگر هم لابه لای حرفهایم طعم خوشی را احساس کردی بدان ناخواسته از دست قلمم در رفته است.خیلی روز میشود که هیچ چیز برایت پاره نکردم چه برسد به اینکه بنویسم.اما امروز بی جهت دلم هوای ارزوهایت را کرد,هوای بی پاسخی ها,به قول بچه های دیروز ,هوای بی محلی ها,نازهای بدون نیاز,هوای همه چیزت راکه هیچ نبود...خسته ام,حوصله خودم راهم ندارم,تنهابه این فکر میکنم که تمام افرادی که ناخواسته</description>
<pubDate>Sun, 26 Aug 2012 12:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/65/-</link>
<description>... و سُکوت زیباترین آواز، در سمفونیِ تنهایی ست. به هنگامی که نمی بینی آشنایی، که ببیند تو را. و بپُرسد: به کُدامین گُناه، به دیار تنهایي تبعید گشته ای؟</description>
<pubDate>Sat, 25 Aug 2012 07:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک؛ گل صداقت</title>
<link>https://poya0035.blogfa.com/post/64/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%9b-%da%af%d9%84-%d8%b5%d8%af%d8%a7%d9%82%d8%aa</link>
<description>برترین ها: حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت… با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار</description>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2012 14:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>poya0035</dc:creator>
<guid>poya0035.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
</channel>
</rss>
