X
تبلیغات
آهســته بیا چیــزی هم ننــویس نــظر هم نگــذار همــان كه بخــوانــی بــس است مــن به بــی‌محــلی های آدمــها عــادت دارم... دل نوشته

من عقایدم خاص است!!!!!!!!!!!!!!!

 

 اون پست ثابت رفت سر جاش مثل بقیه باید فقط خاطره باشه وهمینجا بمونه !!!!!

من برای دردهایم نیازی به واژه های دیگران ندارم ....خودم دردهایم را مینویسم

!


قبل از دیدن وبلاگ ادمه همین مطلب رو بخونید لطفا!!! 


برچسب‌ها: من عقایدم خاص است
ادامه مطلب
[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 12:36 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

تنها خدا

زندگــــی كردن كه به همین راحتــــی ها نیست جان من!

باید باشد بهانه هایی كه نـــــــــبودشان نــــــــابودت كنند ...

مثل خنده های كسی...
نگاه خاصی...
صدایی...
چشم هایی...
تكه كلام هایی...

اصلاً آدم باید برای خودش نیمكت دونفره ای داشته باشد ...

تا عصر به عصر به آن سر بزند..
شب كه شد باید شب بخیــــرهایی را بشنود..

باید باشند كوچه ها و خیابان و پیاده روهایی
كه از قدم هایت خسته شده اند..

فنجان‌های قهوه‌ای كه فالشان عشق باشد..
میزی در كافی شاپ باید شاهد خاطرات آدم باشند..

باید باشند ریتم‌ها و موسیقی‌هایی كه دگرگونت كنند..

حتی باید بوی عطری خاص در زندگیت حس شود..

دست خطی كه دلت را بلرزاند..

عكسی كه اشكت را در آورد..

باید باشند ...

زندگی كردن كه به همین راحتی‌ها نیست ... !

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 1:26 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

سومین بیست فصل شکو فه ها

آمدم اینجا تا تقدست را معنا کنم وبودنت و آمدن دوباره ات را رجز خوان برای گلهای بهاری که به پیشواز تو دمیده اند تفسیر کنم بدون اینکه خواسته باشم اینبار تو صدایم را بشنوی و چشمانم را ببینی وبه خودم این جسارت را بدهم که با دیدنم مزاحم چند خلوت نازت شوم وتورا از وجود خودم باخبر سازم...اینبار نفس هایت را عمیقتر بکش بدون من ؛ من حتی مزاحم چند نفس عمیقت هم نخواهم شد که تو بخواهی به خاطر من حبسش کنی و شمع تولدی که من برایت روشن خواهم کرد را فوت کنی وآرزویت را از روی نداشتن کلمه" دوست" برای دلم داشته باشی...همینکه حضورت را حس کنم وبدانم که بودنت حتی بدون من برای زندگیت خوب است ؛ بس است برای تمام لحظه های دلتنگی من بدون تو...

سومین بیست آشنایی مان میرسد؛؛؛تمام دل را به این  سپرده بودم که این بیست بهانه ای میشود وتو برمیگردی بدون اینکه علتش را خواسته باشم بدانم  وبرای همیشه ماندنت را به دلم وعده میدادی که دیگر بس است تمام غمهایی که دراین مدت به جان خریدم ....

کمتراز چند دقیقه دیگر به 12 بامداد باقی مانده است  تا شروع بیست تو!

زمین چند لحظه بایست!!!!!!!!!!  او تمام هستی من است...

من خودم این چند دقیقه آخررا می چرخانم بدون هیچ شکوایه ای تا شروع بیست اورا داشته باشم  وبتوانم سوال مکرر ذهنم را جوابی بی پاسخ داده باشم که بین ماندن ونماندن او سرگردان شده ام ...

 

تولدت مبارک تمام افتخار اردی بهشت تنها

 

وجودت را به سرزمین عشق ابدیت ؛ این تحفه درویشی ؛؛دلم؛؛  تبریک میگویم

هرچه خواستم نشد ،،،آخر چشمانم به افتخارت باریدند تا گل وجودت را نوازش و خواستنت را ستایش کنند و از سر دلتنگی تمام  دیدن دوباره ات را طلب کنند که دیگرجانی برایم نمانده است بجز به تظاهر زندگی کردنم که آن هم سخت از جانم میکاهد...

امشب حرف از سومین بیستی است که دیگر نماند وصفر بودنم را به رخ تمام احساسات آبی ام کشید ورفت، آنقدر در تب عشقش تشنه ام گذاشت که ماهی قرمز تنگ بهار هم برایم حسرت خورد وقطره های اشکم رابا ولع تمام در تنگش جای داد...

حسرت دلم را برای خودم گذاشتم کنار تقویمی که تحویلش را به هیچ طریقی تحویل نگرفتم تا خودم باشم وتنهایی که قرار است تا ابد برایم بماند...کسی چه میداند دلم چه میگوید وچه میخواهد بجزاو که باید باشد ودیگر نیست ؛ بجز او  که تمام بیست هایش را از بر خواهم کرد واو به هیچ هفتی علاقه نشان نخواهد داد ؛ چه برسد به هفت اول اردی بهشتی که بیست بودنش را به خاطر او از دست داده است وصفر بیست اورا برداشته است تا او بماند وتمام کسانی که او را باور دارند و قرار است بجای من بیست او را سرفصل کنند وبه بهار وبیست جسارت نشان دهندند و بهارشان را به رخ دلتنگی اردی بهشت تنها بکشند ؛؛؛ اردی بهشتی که دیگر هیچ برایش نمانده بجز چند قطره باران که آن هم به سختی سخت میتواند گره بغضش را باز کند و برای دل خودش ببارد ؛؛؛ اردی بهشتی که تمام آرزوهای کال خودش را جمع کرده است تا مبادا جایی از این زمین خاکی را بگیرد ؛؛؛ جمع کرده است بساط تمام دلخوشی هایی که قرار بود با بیست فصل شکوفه ها به آن برسند وعطر یاس وشکوفه ها را با دلخوشی تمام دور بزنند و گل وبلبل را به حسرت دیدار یکدیگر تشنه تر کنند...

خدایـــــا !!!!!!!!!!کجایـــــی.....  او رفته است وحال امشبم را نمیبیند تو که هستی ؛ چرا هیچ چیز حتی زندگی برایم بیست نمیشود؛ چرا تمام آرزوهای یک هفت باید به بیستی باشد که قرار نیست برای دلم بماند و مدام دلم را میسوزاند و نبودنش را تکرار میکند تا جای که دیگر نباشم  و صبرم تمام شده باشد....

خدایــــــا......تو که شاهدی تمام باورهای عاشقانه اش را با سادگی تمام باور کردم وسوختم وبهشتم را باختم تا او را داشته باشم؛
خدایـــــآ .....هق هق های امشبم را ببین واورا نگهدار تا بماند ، منکه جز تو دیگر کسی را ندارم که بیستم را از او بخواهم ، پس خودت تنها که شدی با او ؛ "او " را برایم برگردان ؛ بیستی که  قراربود تمام دارایی من باشد ورشته های عشقم را محکم بگیرد وحرفهای دلم را برایش درد ودل کنم و او مرحم تمام دردهایم باشد که بدون او تحمل کردم ودم نزدم از هیچ شکوایه ای تا مبادا دلمان ترکی بردارد...بهارم را برایش تفسیر میکردم تا بداند چون او آمد بهارم بیست شد وسر فصلی شدم ؛ تمام زندگی ام را با آمدنش جاودانه کردم و ماندم تا او هم بماند؛ سومین بیستم هیچ فرقی با پاییز دلم ندارد که بخواهم امسال برای تمام فصلها سرفصل شوم  وخودم را به رخ شان بکشم ؛ او رفته است ومن ماندم وتمام خاطراتی که مدام با مریم مرور میکنم ومریم در جواب تمام غمهای اردی بهشت تنها ،فقط میتواند بگوید

                 غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم             از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

                 فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز                 نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز

                غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند             اردی بهشت که میشه تو برمیگردی لبخند

                 غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی                 من چشم به راهت میمونم ببین تو تنها نیستی

                غصه نخور مسافر " تولده "  دوباره                 غصه نخور مسافر، غصه نخور ستاره

               غصه نخور مسافر؛ توخود آسمونی                   در آرزوی روزی که بیای و""بمونی""

فقط مریم میداند ومیفهمد چه میکشم از دست این دل دیوانه ای که بدون او سرگردان شده است وهیچ کجا تحمل ماندن را ندارد ومیخواهد برود تا جایی که دیگر هیچ چیز بجز او نباشد...

ــــ آنقدر رفتنت را تکرار کردی که آمدنت را از قلم انداختم و نتوانستم سومین بیست را تقدیر از خوبیهایت قرار دهم واز دلت دعا یی خواسته باشم تا بتوانم بهانه های عاشقا نه ام را از بلاتکلیفی در بیاورم  وخودم را سیراب بارانی کنم که از دریای عشق تو باشد وتمام وجودم را تقدیم حضور سبزت کنم تا بدانی تمام بازی های سرنوشت را مطیع عشقی میکنم که برای من شده است؛؛ بارانی ترین فصل را برایت رقم میزنم تا ابرها هم بدانند که اگر نخواهند به خاطر تو ببارند کسی اینجا هست تا آنقدر ببارد که حسادت آ سمان را به تمام تماشا کنی و از چشمه ی شفاف اشکهایم رفع تشنگی کنی که هیچ عطشی نتواند خشکی عشقمان را سودا کند.

میدانم وخواندم از چشمان پر از برقت  !!! اما من ودلم مثل دریایی میمانیم که با هر موجش غمی را بر ساحل کم طاقت وجودم میزنیم و زخم های کم محلی تو و حرفهای مردم اطرافت را تحمل میکنیم تا بدانی تمام مسیر عشقمان را حتی بدون تو خواهم رفت وخواهم ماند تا جایی که فقط تو باشی و تو بمانی ؛ حتی اگر تو بخواهی دلم را سرزنش کنی و بروی وبیست کسی شوی که هیچ ربطی به هفت نداشته باشد وخنده های دلتان را از سر لجبازی آوار دلی کنید که بخاطر تو برای همیشه خواهد رفت و دیگر نمیماند برای دنیای بهاری شمـــــــا  ....... !!!

تقدیم به مخاطب خاص من ...

 

تمنا کرده بودم من وصالش                                    به هر شب میزدم بر لب دعایش 

به  یاد  طعم  روز اشنایی                                      به  دیده  میزدم آب  فراقش

برای صفحه ی نقاش هر دل                                   به هر لوح میزدم راه خیالش

ز سوز دل به وصف حسن نیکو                                 زدم هرشب برای دل ندایش

که باشد با من اینجا لحظه ای تنگ                           رود از دل تمام درد کالش

سر   سجاده ی  سبز نمازم                                   شکیبا دل دعا کردم به یادش

خدایا محنتی بر من عطا کن                                    که کوته گردد این درد فراقش

                                                                                                   (فهیم خانوم)

 

هفت دقیقه تا پاییز(7اردی بهشت)

سلام سارا تولدت مبارک.....کادوی امسال هم برایت لاک قرمز گرفتم فقط آتشی ترش؛قرمز مد سال امسالمان است ؛توکه میدانی من از همرنگ جماعت خوشم نمیاید؛برای خودم قهوه ای سوخته !رنگ دلم وبرای تو آتشی تر برداشتم تا متفاوت باشیم. این اواخر آرزوی آمدنم بیشتر است تا ماندنم سارا جان..

من برای خودم فقط 7سارا را آرزو کردم که با تولدش یکی درآمد وکیک تولدش راامین فوت کرد...

سارا هفت تورا در کنار هفت خودم کم دارم....

امشب هفت دقیقه مانده به پاییز را مزمزه کردم ! خوش به حالت سارا ....

کسی جواب دلم را نداد! آخر شب بود(1) وقتی برای دل من نداشت 

برمیگردم به همان شیشه خیالت راحت سارا من سر قولم خواهم بود ....

سارا من ازاینکه خیلیا بفهمن ترسی ندارم من از این میترسم که اون نفهمه.!!!

آخ سارا! بسه دیگه چشام دارن میسوزن توتاریکی   

امشب دامن تو پر از هدیه های کوچک وبزرگ میشود اما من هیچ ندارم که به تو هدیه دهم جز دلی که به من پس دادی....

                                                           تولدت مبارک.(۱۵:۴۲:۱۳)

زهرا جان وفاطمه جان از شما هم تشکر میکنم به خاطر تموم سورپرایزهای تولدم.... یه عالمه دستتون درد نکنه. جواب نظرتم دادم همینجا بخونش...همین دوستان شکسته مثل خودم دوستتان دارم


برچسب‌ها: سومین بیست فصل شکو فه ها
[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 0:58 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

سلام الان رسیدم خونه واومدم اینجا تا کلید کارم رو بنویسم

 

 امروز عصری که ما درم اینا جمع کردن رفتن بندرمن نرفتم م و مصمم شدم که کارم رو شروع کنم؛تا وقتی آخر هفته میان من  شروع کرده باشم ودیگه نتونن مخالفت کنن . این شد که از بعد کلاسم رفتم دنبال کارای پرچمم وپارچش رو گرفتم ودادم طرح بزنن . ساعت 18 کارم کلید خورد وقرار شد تا شنبه اینده طرحم رو بهم تحویل  بدن . امیدوارم تا محرم سال آینده تموم بشه هر چند همه مخالف بودن ومیگفتن  با وقتی که من دارم واز صبح تا شب یا کلاسم یا دانشگاه یا سرکار حداقل دو,سه سالی طول میکشه ولی من با خودم قرار گذاشتم شبا که میرسم خونه تا دیر وقت روش کارکنم وظرف یک سال تمومش کنم واهدا کنم به حضرت عباس..کاری که  میخوام شروع کنم به نیت پنج تن آل عبا 5متر در 5/1 هست به رنگ سبز...(طرح یااباالفضل العباس)

دوست داشتم تنهایی هام با یه رنگ خوب پر بشه...

 

 این جا هم دیکه تعطیل شد ومن نمیام تا کار پرچمم تموم بشه 

این شما واینم وب من؛؛ هرکاری خواستین بکنین البته با ذکر منبع!!!! 

خداحافظ بلند همتون...

اگه کسی از دست من رنجیده معذرت میخوام

 

یه دیواره یه دیواره...که یه عمر ازگاره

اونورش همیشه بن‌بست …اینورش هیچی‌ نداره
یه طرف همه سیاه و …یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم … اون طرف ریشه بریدیم

اگه از دیوار خونه …چشممون جدا نمی‌شد
یه درخت پیر انجیر … همه چیز ما نمی‌شد
بسکه زندگی‌ نکردیم … وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن … وقت غم خوردن نداریم
ما برای بوی گندم … خیلی‌ چیزامونو دادیم
هیشکی یادمون نداده … خنده هامونو ببینیم
این فقط درد وطن نیست … ما تو غربتم همینیم
اینور‌ و اونور دیوار … درد ما هنوز همونه
آی‌ شقایق ما جماعت … دردمون از خودمونه
تو همه خاطره هامون … حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو … هیشکی یادمون نداده
یه دیواره، یه دیواره … که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بن‌بست … اینورش هیچی‌ نداره
از عذاب این قبیله …هممون خون از هم بریدیم
حسّ همخونی نداریم … چون قبیلمونو دیدیم
ما که تو زمزمه هامون … هی‌ به داد هم رسیدیم
یکی‌ یادمون بیاره … کی‌ به داد هم رسیدیم
تو هجوم این همه حرف … هر جوابی یه سقوطه
تو بگو هرچی‌ که میخوای …من که سنگرم، سکوته

ديگر تمام شد ............... ............... ....، آرزوهايم را گذاشتم درونِ كوزه‎ ‎و با آبش قرصهاي اعصابم راميخورم ..

 


برچسب‌ها: شروع کارم
[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 9:40 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

زندگی می رود اما ...من ولی جا ماندم

برای خودت زندگی کن،

کسی‌ که ترا دوست داشته باشد،

با تو میماند

 

بعضی چیزا رو باید یه جا بنویسی که  نوشته بشه و همیشه نگاش کنی و در زمان های بعد دلیلی باشه برای از دست دادن دوست داشتنی ترین موجودی که مال تو!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟ِ

 تو می خوای من اونی باشم که واقعا دلت می خواد من باشم؟!اگه اونی باشم که تو می خوای، اونوقت دیگه من،((من))نیست،یعنی من خودم نیستم!!!   

جمله بالا دیا لوگ مرحوم خسرو شکیبایی تو فیلم هامون هست!                                                                 

بـــِـخـوان....

ایـنـبـار آنــ گـونـه کـه مـیخواهــی بـــِـخـوان....!

و بــبـیـن مـعـنـی ام عـوض میشود!

آدم ها معنی دارند....معنی شان را عوض کنی...عوضی معنی میدهند!

معنی ام را که عوض کنی..."من" دیگر "من" نیستم!

و "منی" که "من" نباشم...دروغ است....چرند است!

و من هیچ وقت نه دروغ گوی خوبی بوده ام....نه بازیگر خوبی

فقط انتظارت را عوض کرده ای از این "منی" کـه ســـاخته ای!

وقتی در حد انتظارت نباشم....عوضی میشوم...باز هم به نقطه رسیدی و سرخط....!

یادت باشد همیشه....این افکار توست که عوض میشود....هنوز هم همه ی "من" ها همانگونه خوانده میشوند که قبلا میخواندی!!!!

من!!!

فقط احساس زیادی دارم که به ظاهر مشخص نیست  وفقط خودم میدانم که تا چه حد احساس دارم و زود میشکنم

برای دیگران  یک فرد شوخ وبی خیال تلقی میشم !

چون ارزش احساسم را ندارند که بخواهم خرجشان کنم پس برای آنها متفاوتم!

یکبار بعداز20سال خرجش کردم ولی خریدارش نبود!فقط گفت بچه ای...

آرزو داشتم به اندازه ای که او میگوید بچه باشم وگریه هایم بوی بچگی هایم میداد!

هیچکس نمیداند من مینویسم وشاعری  دست وپا شکسته  شده ام!

!تنها کسی که همیشه به شعرهای من خیره نگاه میکند همان پویا ست که از بالای کتابخانه ام به دیوار روبه رویش نگاه میکند و نوشته های من را از بالای سرتختم که به دیوار زده ام میبیند

            گاهی چیز هایی میبینی که دیگر هیچ چیز از تو ساخته نیست!

نه از زبانت....نه از دستانت....نه از کلماتت!

باید بنویسی....

 "    خدایا    "

و بعد سه نقطه ای محکم بکوبی...پر از حرف!

تو که فقط میخوانی ، نه صدایم را میشنوی نه چشمانم را میبینی...!

سعی کن درست بخوانی سه نقطه هایم را ! حرف است هرکدام...!

محکم بخوان درد هایی که نقطه نقطه اند...

گاهی دست های این دنیای آینه ای ، زبانشان میگیرد...نقطه میگذارند که قلبت بخواند نه چشمانت!

گاهی جایی در درونت درد میگیرد...نفست را که گرفت ...، جان نوشتن نداری... "سـ...ـه نقطه"

  گاهی . ..

!

 

         "     خدایا . . . ؟!

اشـک و اشـک جمع شد و من....غصه نوشت

خواستم بخوانی...زبانم گرفت!

 “ : بگیر غُـ....قِصه نوشته ام...!”

به خیال اینکه داستان است خواندی....خندیدی بر غصه هایم و رفتی...

بــــرگــــرد!قصه گو نبوده ام...!

 دوست دارم فقط برای خودم باشم وزندگی اینجا را اصلا دوست ندارم

بـــرای بـــعضی دردها... نـــه می توان گریــــه کرد ، نــــه مـی توان فریـــــــــاد زد ... ! بــــرای بـــــــــــعضی ­ دردها... فـــــقط می توان نــگاه کرد وبی صدا ، شـــــــــکــــ ­ــــــســــــــ ­ـت ...!

تنها که باشی دیگر دل هیچ کس را نمی شکنی!

احترام هیچکس را زیر خواسته های  خودت خورد نمیکنی!

نه مادرم !

.ونه !!...!

 فقط  دل خودت را می سوزانی که آن هم مهم نیست!

 مجبور نمیشوی جلوی بغضت را بگیری به خاطر حرفی که راه گلویت را بسته وتورا بلاتکلیف کرده است!

می دانی..؟
آدم های ِ ساده..
ساده هم عاشق می شوند..
ساده صبوری می کنند..
ساده عشق می وَرزَند..
ساده می مانند..
اما سَخت دِل می کنند..
آن وقت که دل ِ می کنند..
جان می دَهند..
سخت میشکنند..
سخت فراموش میکنند..
آدم های ِ ساده…..!!!من!!!

وقتی کسی نیست،نیست!نه کس دیگری جایش هست...نه میخواهم کس دیگری را جایش بگذارم

جایش در گوشه ای از قلبم همیشه خالیست...

این روز ها قلبم خیلی خالیست!نمیدانم تا کجایش برای همیشه خالی میماند؟ 

نمیدانم کسانی که خاطراتشان را قاب شده در قلبم گذاشته ام،لحظه ای قلبشان در یاد من میزند؟

نمی دانم وقتی باز هم ببینمشان،غریبه ای را دیده ام که به نظر آشناست...

یا دوستی که تا ابد ماندگار؟

خدایا...!

کمک کن مشکل امروزم در فردا ها،باز هم بزرگترین مشکل باشد!

این یعنی با بزرگ شدنم،مشکل بزرگتری موضوع افکارم نیست!

راز عشق پرسیدند مرا سه نقطه...!

مرااینگونه سنجیدند سه نقطه...!

ومن عشق را تفسیر کردم سه نقطه...!

براین تفسیر خندیدند سه نقطه...!

یکی آ مد رقیبم شد دراین عشق...

واو دید و پسندید  وسه نقطه...!

مخاطب ندارد! او رفته است واینجا تعطیل شده است...  !

!!!!!دیگر هیچ کس اجازه ورود ندارد !!!!!

سهم دلتنگی هایم....
می روم بی خبر این بار خیالت راحت....
تو بمان با دگران یار خیالت راحت...
بعد از این همنفس هر شب من خواهد شد...
فقط این برگه ی دفتر خیالت راحت...
چند روزی است که تلخینگی تنهایی...
می شود بر سرم آوار خیالت راحت...
سهم تو پنجره هایی که تو را می خوانند...
سهم من این همه دیوار خیالت راحت...

...بعد از این یاد تو و بغض من و خاطرها
نه امیدی و نه دیدار،خیالت راحت!...

 

امروز خم شدم و در گوش نوزادی که مرده به دنیا آمده بود آهسته گفتم بخواب که چیزی را از دست نداده ای...
اینجا فقط واژه می فروشم . و سکوت میخرم! . . . . . چه تجارت دردناکی ست " تنهایی "
 
 
 
من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش مترادف “دلتنگی” نمیشود… کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد درد دارد

 بعضی از مطالب بالا مربوط به دست نوشته های دوستم :shishei هست ؛؛؛ممنونم از احساس پاکش!!!

 


برچسب‌ها: زندگی می رود اما, من ولی جا ماندم
[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 9:33 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

تقدیم به او که هر صبح برایم دعا میکند اما من در خواب نازم...

شعری که گفتم در حد وصف آقا نیست ولی برگ سبزیست تحفه درویش؛؛؛؛؛

منجی فریاد رس

 درنماز یاد تو خم می شوم                                    ذره ای از خویش خود کم می شوم

 میشوم مست از سجود یاد تو                                 میکنم  دل  را  حسود  یاد  تو

 شوق دیدار تورا مسح می کشم                               قد به  تا در یاد تو دل می کشم

 شور عقل را مست وحیران می کنم                         درد عشق را با تو جبران می کنم

 دل به دریا موج بازی می دهم                                جان به لب را نار بازی می دهم

 عاشقی  را  در تو پیدامی کنم                                 از وجودت عشق؛ شیدا می کنم

 درد و دل را من حکایت می کنم                               از نبود  تو  شکایت  می کنم

 در نبودت  حبس  شد آه  دلم                                  ساختم  من  با همه  ساز دلم

 مسلمی را باختیم با سیم وزر                                  توبه را  انداختیم از روی  سر

  زاهدی عابد نما در سر شدیم                                  یک جماعت را به خود سرور شدیم

 کور کردیم چشم دل را با هوس                                 زندگی را ساختیم در این قفس

 غافل از یادت شدیم در پیش خود                                لاف مذهب را زدیم در کیش خود

 در شرار  قهر  دل  تنها  شدیم                                      مایه  رنج  دل  زهرا  شدیم

 دل  پشیمان  کردم از راه گناه                                     بازگشتم  من  به  درگاه  شما

  لات وعزا را شکستم پیش خود                                  درنماز دل  نشستم  پیش  خود

 سربه سجده کردم از روی ملال                                  من دعا کردم به رب ذوالجلال

 تا که موعودت شود زین روز پس                                دل به یغما می رود؛؛فریاد رس

                                                                                                   ( فهیم خانوم)

اینقد دلم گرفته که حد و حساب نداره...مونده بودم کیو بزارم مخاطب خودم! که یهو هوس کردم یه نماز امام زمان بخونم وبا اون حرف بزنم وبه خاطر قراری که با امام حسین بستم ودوباره زدم زیرش معذرت خواهی کنم....

نمیخواستم اون روز برم وخدا خدا میکردم که کاش اونجا نمونده بودم ورفته بودم سالن پایین اینجوری نه من زیرش میزدم نه اعصاب اون رو به هم میریختم نه خودم ...بجاش یه نفر حرفم رو بالاخره فهمیدوقتی مثل توپ غرورم رو انداختم زمین والتماس کردم که دیگه نخواد  ....ونخواست.از دیروز تا العان خیلی نوشتم ,بقیه چیزایی که نوشتم میزارمشون پست بعدی  واین پست رو فقط میدم به اقام امام زمان(عج),اینجا می نویسم که عذر میخوام به خاطر خطای دیشبم !!!

فقط نامردیه......چنتا!!!!! بغض به یه گلو؟؟؟؟؟

 


برچسب‌ها: منجی فریاد رس
[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 0:9 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

یاحسین(به یاد روز عرفه در کربلا)

این چشم‌ها برای که تبخیر می‌شود؟
این حلقه‌ها برای چه زنجیر می‌شود؟

پیراهن محرم من را بیاورید
دارد زمان هیأت من دیر می‌شود

با روضه حسین نفس تازه می‌کنم
وقتی هوای شهر نفسگیر می‌شود

می‌آیم از کدورت و اشک عزای تو
سرچشمه طهارت تصویر می‌شود

من دستمال گریه خود را نشسته‌ام
چون آب هم به نام تو تطهیر می‌شود

اشک تو تا همیشه جوان می‌چکد حسین
چشم من است اینکه چنین پیر می‌شود

من تازه تشنه می‌شوم و گریه می‌کنم
وقتی زگریه چشم همه سیر می‌شود

ایمان به دست معجزه غم بیاورید
پیغمبری که باعث تکفیر می‌شود

این قطره نیست آینه توست یا علی
در اشک ما حسین تو تکثیر می‌شود

یا صاحب الزمان

!!!!بیدار موندم تا سحریمو بخورم بعد بخوابمَََََِِِِِِِِِِِ.واسه اینکه خوابم نبره اومدم اینجا....

عزادارییاتون قبول والتماس دعا...من جامانده بسی محتاجم

یک زمان غافل شدم صدسال راهم دور شد         انقدر بیراهه رفتم تا دو چشمم کور شد


برچسب‌ها: یاحسین, به یاد روز عرفه در کربلا
[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 1:12 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

روزهای تلخ

امدم حال وهوای امشب  دلم را تشریح کنم 

کسی چه میداند امروز چندبار فرو ریختم از دیدن کسی که فقط لباسهایش شبیه او بود.کاش حوالی دلم داشتمت واین روزها برایم اینقدر گران تمام نمیشد که هم از خودت وهم از دیگران خوردم.......

این روزها به بغض بی دلیل خفه میشوم وباز هم تورا کم دارمت که باشی وببینی کسی که بیشتر از همه خورد میشود من هستم .,,, انصافت کجا رفته !,فقط چند لحظه فکرت را جمع من کن ببین از کجا نیست که نخورده باشم؛چه برایم مانده است؟بجز خروارها فکر منفی و نداشتن خودم؛حرفت هم مثل نبودنت تلخ کردی که چه را ثابت کنی ؟؟؟رفتن خودت را میخواهی؟؟؟؟اجازه من لازم است!!!!!!!!!!!؟

یاد حال وهوای قبلمان می افتم که بی صبرانه منتظر هم میماندیم نه اینکه مثل امروز همدیگر را منتظر بگذاریم...........

خیالت جمع دارمت همیشه؛جایی خلوت ودنج؛جایی لابه لای تمام نداشته هایم!

بعضی روزها تلخ اند مثل این روزهای من که نمیدانم چرا جای خالیم را نمیتوانم برایت پرکنم و هر بار که خم میشوم تا تورا داشته باشم باز با ضربه ای محکمتر از قبل محکوم به داشتن تو میشوم.

طناب دار زندگیم آویخته است؛فقط از کشیدن صندلی آن خبری نیست؛این روزها فقط میگذرانم تا تمام شود. زجر میکشم وتو مرا میکشی با خنجر داغ حرفهایت؛این را هم خودت میزنی وهم کسانی که حوالی من هستند وهم آنهایی که حوالی نه چندان دورتو هستند ومن تنها بغض خودم را نگه میدارم وجای خالیت را نفسی عمیق میکشم تا جبران خفگی تمام حرفهایی بشود که نمیتوانم به هیچ کدامتان تحویل دهم.منکه راهی برایم نمانده است حقم را به تمام شماها میدهم و خفگی خودم را حبس میکنم تا مبادا دل نازکتان به درد آید...........

مرا چه به فرهاد شدن؛همین دلهای سنگی راکه از میان بردارم بیستون من کندنی است؛

قصه عجیبی ست ! تو باید باشی!!!!

گاهی فرار میکنم از فکر کردن به تووحافظ را قسم میدهم تا خیالم را خوش کند! می بینی اوهم گاهی باتو هم قدم میشود برای اثبات حرفهای تلخ این روزهایت.

باورکن!!!!!!!!!!!!!!!!!

شبهای این اواخر خیلی سخت گذشتن ؛ هرشبم را بابغض تمام زیر دوش آب سرد وتندترین باد اطاقم خوابیدم تا کمی هوایت راکم کنم وآرامتر شوم؛امشب هق هق تمام بغض های این روزهای کم محلی ات را در کنار تنها همدمم پویای عزیز رها کردم وماندن همیشگی ات را در کنارم از خدای آسمان خواستم.

این لحظه ها بی تو نمی گذرند؛گاهی عجیب دلم میخواهد ماهی شوم! ماهی حافظه اش فقط  هشت ثانیه است،!؛ بی هیچ خاطرهای.......

برای دل من ً تو ً همیشه خواهی ماندحتی اگر مخاطب تمام دلنوشته هایم ً او ً شود...

                              هوای  بی هوایی های او  باز               دلی آورده  از دردم  به آواز

                              کنم در زیر باران من به یک ساز             تمام  گریه های امشبم  باز

                              گلایه  کم ندارد  این  دل  ناز                   ولیکن گفتمش با عاشقی ساز

                             خودم شیرین ولی فرهاد شدم باز           خودم تیشه به بیشه میزنم باز

                             خودم لیلی ولی مجنون شدم باز            شدم کاسه به دست واو شکست باز

                              تمام عاشقی را کردم  افسون               که او آید به این دل اندکی باز

                              همه از سر ببُردم صبر طناز                    که ایوبم شود چشمان او باز

                              گنه کردم به صد توبه شکستن               که گویم با توام با تو به یک ناز 

                              از او دارم تمام هستی ام باز                  گلایه کم کنم باشم خموش باز

                                                                                                       ( فهیم خانوم)

شعری که گفتم هنوز هیچ اسمی براش انتخاب نکردم؛میتونید واسه اسمش نظر بدین؛

                          مخاطب خاص...   

.................................................................................................................................    

دمت گرم خدا هنوز به یک ماه نکشیده دوباره برگشتم مشهد اردهال(تنهایی کنار قالی نشستن وحرف زدن)..حضرت معصومه..شاه عبدالعظیم( کنارپیرزن شفا یافته ازحضرت محمد)

قصه های این مدت خدا خیلی قشنگ بودن.

هرگز فراموش نمیکنم که پنجشنبه با چه حالی رفتم(چیزاتون ارزونی خودتون ماهم میریم...)!!!

دوشنبه  میرم کربلا وتا اطلاع ثانویه از هیچ آپی خبری نیست وهمینجا از تموم دوستای وبلاگیم خداحافظی میکنم چه اونایی که من لینکشون کردم و اونایی که منو لینک کردن وچه اونایی که اسم صدتای دیگه رو لینک کردن ولی ما رو لینک نکردن درحالی ما اونا رو لینک کردیم........

 


برچسب‌ها: روزهای تلخ
[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 10:56 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

دنیای درد

واسه حامی متاسفم و از صمیم قلب براش ارزوی سلامتی میکنم......وب خودش به اسم حامی و شرح اتفاقش به اسم حامی نصیر تو پیونداست....bitaaaaaaaaaaمتاسفم .انشاا.... زود خوب میشه... .........۹ساعته از مسافرت برگشتم اولین خبر ۲ساعت مونده به میبد بهم دادن که داداش دوستم فوت کرده"بچه ها میدونستن ولی به من نگفته بودن...خونه رسیدم خواستم با یکی حرف بزنم به ترنم زنگ زدم و تقریبا ....امروز صبحم که گفتم بیام اینجا خالی بشم خبر حامی رو واسم گذاشته بودن.........  واقعا پشیمونم که چرا برگشتم....تریپ ؛تریپ حال گیریه.دنیای نامرد!!!!!!!!!

مثلا امروز روز دختره!!!!!!!این بود حاجتی که قرار بود بهم بدی حضرت معصومه...من دوباره واسه تبریک شما اومدم که شماهم جوابم رو بدین؛ گفتم دختری درد من رو میفهمی ........

از همدان برگشتم قم؛؛؛ تو یک روز؛ اول رفتم حضرت معصومه تا اونجایی که میشد تا ظهر ازش خواهش کردم "بلا فاصله بعدش رفتم جمکران هر کاری میکردم نمیتونستم بیام بیرون تا دم در گریه میکردم جلو همه؛ساعت ۸ازجمکران زدم بیرون رفتم کوه خضر باهر سختی بودتو تاریکی رفتم بالا اونجا تا میتونستم نماز خوندم و دم اخر جارو پیدا نمیکردم بادست شروع به تمیز کاری قدمگاه  کردم ...از زیر فرشش چنتا نامه پیدا کردم اوالین نامش درست ازطرف یه دختر ۲۲ساله بود دقیق دردش عین من بود ونمی خواست بی ابرو بشه ؛ وقتی خوندمش دیگه حالم دست خودم نبودو فقط از چشمام اشک میومد؛زیر فرش بعدی چنتا دیگه نامه پیدا کردم که هنوز نخوندمشون ؛؛؛؛؛؛؛؛درست بعد از اینکه نامه دختره رو برداشتم یه دختره واسه تحقیق اومد میخواست نامه پیداکنه و ازشون عکس بگیره انگار کار هر روزش بود که میدونست اونجا نامه میزارن...نامه های دیگه رو بهش دادم ولی اون رو ندادم وگفتم مال خودمه؛ بعدش تموم نامه هارو ازش گرفتم واومدم بیرون ساعت شده بود۱۱شب وهمه رفته بودن ؛تنهایی از کوه میومدم پایین وفکر میکردم چرا این اتفاق واسه من افتادوکلی از خضر نبی حاجت خواستم ...تو قدمگاه یه پارچه سبز پرازگره باز کردم وباخودم برداشتم ؛تا فردا ظهرش حاجت ۷نفر رو داد حتم داشنم حاجت منم میده ؛ باخیال راحت گفتم دیگه نمیخوام بمونم وخواستم برگردم...فرداصبحش جمع کردم وگفتم بریم. بااین حال توراه برگشت رفتم مشهد اردهال قسم اقا دادم که حاجتم رو بده؛یه نماز امام حسین خوندم نیم ساعت بعدش ابجیم یه خبر خوب بهم داد ؛که اسمم واسه کربلا دراومدومیتونم باهاشون برم ...دیگه باورم شده بود راستی راستی حاجت میگیرم؛اینقد خوشحال شده بودم هر جامیرسیدم پول میدادم واسه نظر ؛تموم پولام رودادم وتوسفر هیچی واسه خودم نگرفتم؛باخودم میگفتم ارزشش رو داره اگه حاجتم رو بهم بدن...

از دیشب شروع کردم به ساختن ترمیم روحیم که کسی نفهمه تاچه حد شکستم....

دیگه نمی خوام برم زیارت؛؛؛؛؛؛؛؛دعا تعطیل!!! حالا میفهمم علی اخوندزاده چی میگفت وچرا دعا نمیکرد؛خوش به حال اون دختری که اون دوسش داره واقعابه اون دختر حسودیم میشه...۰۰۰۰۰۰

 

واسه سلامتی حامی یه صلوات بفرستین ودعا کنین

 

انسان هرگز نمی افتاد مگر به طرفی که به سویش تکیه میکند.

چه خوب میشد جز به خدا به کسی تکیه نمی کردیم 

تا اینقدر جا خالی  بهمون نمیدادند!!


برچسب‌ها: دنیای درد
[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 8:38 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

ته مانده های دلم..

 

سلام تنها ثروت فرداهای نیامده,مانده تا حالم ان طوری شود که بتوان راستش را برایت نوست,اگر هم لابه لای حرفهایم طعم خوشی را احساس کردی بدان ناخواسته از دست قلمم در رفته است.خیلی روز میشود که هیچ چیز برایت پاره نکردم چه برسد به اینکه بنویسم.اما امروز بی جهت دلم هوای ارزوهایت را کرد,هوای بی پاسخی ها,به قول بچه های دیروز ,هوای بی محلی ها,نازهای بدون نیاز,هوای همه چیزت راکه هیچ نبود...خسته ام,حوصله خودم راهم ندارم,تنهابه این فکر میکنم که  تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران میشوندمحکومند اما هیچ راه قانون مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد انان نمی یابم.تنها هستم عین سپیدار بلند مدرسه,عین عروسکم پویا,عین خدا,عین قوی بی جفت درحال مرگ,عین سیمرغ,وشاید عین همه,حتی انهایی که ادم فکرش هم را نمی کند که تنها باشنداما هستند

.چقدر بداست که بزرگ میشویم یعنی قدمان,شناسنامه هایمان,کلاس درسی مان,اندازه لباسهایمان,اما خودمان کاش همان اندازه صادق میماندیم که نماندیم.هرچه سایزها بزرگ شدن ما به قول زبان عامیانه  اب رفتیم,شاید هم عامیانه نباشد یعنی فرو رفتیم در ابی گل ا لود ونه چندان زلال...

دلم عجیب برای فردا که نه,برای بی فرداییمان شور میزند اما چه فایده اتفاقی که نباید می افتاد مدتهاست بین ما افتاده است,اتفاقی که هر چیز را سر راهش بود درو کرد,,عشق,,حقیقت,,تپیدن تند قلب,,اه ودرد اشکار,,,

نبودن من کلی روی بودنت تاثیر مثبت گذاشته است,تمام روز به این فکر میکنی که چگونه میشود قدر این نبودنم را بدانی که به دوباره امدنم ندهد,این طور نیست؟؟؟!!!,,,,,

نه علامتی نه تک زنگی,نه اشاره ای ,حتی محض خوش کردن این دل بیچاره چیزی,گرچه پریشانی فکرم مدتها پیش به من اموخت که دل برای بردن است ودلی را که نبردنش حتما جنسش خوب نیست.چون اینجادیگر ربطی به قیمت ندارد.تازه یک جوری عین دل شکسته ,دل برده هم قیمتش بیشتر است.یعنی اولش نه بعد که می برندش روی قیمتش می اید.درست برعکس هر چیزی دیگر که اگر از محل فروشش خارجش کنی وروی پله مغازه منصرف شوی از قیمتش کم میکنن ومبلغ را می پردازند.نگاه کن به جای  اپ  عاشقانه جدول اقتصادی برایت نوشتم سریع, عین توکه به راحتی ردشدن نسیم از روی یک گل افتابگردان زرد از من گذشتی بدون انکه ((بگذر زمن...)) خوانده باشم ...چاره ای ندارم,بهار,زمستان را-تقویم سال کهنه را-اردیبهشت فروردین را- شاکی قاتل عزیزترین کسش را بخشیداماتو هنوز مرا نبخشیده ای,,کسی راکه وجودش رابه توبخشیده بود,نمی شود خرده گرفت!!!

توئی وعالم پراز اب ورنگ عجیبت که تصویر مبهمش از عهده اب رنگ ترین نقاشی های دنیا هم خارج است

اما چه کنم دلم تنگتراز شکاف سوزن است برای دیدنت,شنیدنت,وحتی فریادت,چه برسد به بخششت,هی مینویسم ونمیخوانم وشاید این نخواندن تا حدی شبیه به ننوشتن باشد وخودت بعد این همه دیوانگی ام میدانی که چه بلایی به سرم می اید وقتی خواندن نوشته هایم برای تودیر میشود وحتما لذت می بری  از شکنجه کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش رابه بدترین وجه ممکن پس میدهد وان چیزی جز بی تو بودن نیست.

ترنم!خیال میکنی مرگ فقط این است که جسمی را با چشمهای بسته وقلب خاموش را توی یک جعبه چوبی وشیشه ای تا زیرزمین بدرقه کنند وبعد اشک وخاک رویش بریزندتا ارام بگیرد وخودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنندو نام ان جسم را فریاد بزنند وفریادشان عین انعکاس صدا درکوه شودوبعدچشم بازکنند وببینند یکسال از کوچ ان جسم گذشته است وباید بروند ووانمود کنند که هنوز غمگینند اما با خودشان به این نتیجه تلخ برسند که یاد او راهم باجسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند,نه اردی بهشت ی ترینم,مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میرد یا لااقل به عشق تو نفس میکشد وبعدزندگی راهم دوست ندارد چه برسد بی تو زندگی کردن را وبعد ان را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلا تقصیرش,در خلا نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برود وبمیرد نه مرگ طبیعی جسم,مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو ,بی ستاره ات هفت اسمانش شب است,خورشید نمی شناسد, روز ندارد ,لحظه نمی فهمد,ساعتش روی اخرین لمس حضور تو مانده است,تقویمش هنوز تحویل را نچشیده است وبدانی و بگذاری به همان حال بمیرد,اصلا ته دل مثل حریرت هم تکان نخورد ,یعنی همین طوراست دل تو؟؟؟!!!

دلی که  طاقت تصور هیچ شکستنی را ندارد,جفت مرده قناری را نمی تواند ببیند,گنجشک را نمی تواند تصور کند وقتی زخمی از تیر روی بالش علامت درد کشیده است اینگونه باشد.تو میدانی که من چه میکشم چیزی فراتر از درد,بالاتر از زجر,سنگین تر از سوار شدن اورستی برشانه ای,میدانی ومیخواهی که همین گونه باشد.واین خواستن تو تنها نفسی است که میگذارد بنویسم وبرایت تصور کنم.

اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمیرسد قاصدکها همه در برف زمستان سال مانده اند,درست عین تقویم سیاه من وسرنوشت بی عاقبتم,به خداااا تمام شدم تمامش کن.عکسهایت هم تمام پر از لکه های گریه است .عکست بامن همدردی میکند با چهره ام,درست عین قاب عکس بیهوده زنده ام,چهره ام پر از چین های تنهائیست و من عجیب میترسم از اینکه کسی راکه فراموشش نکرده ام فراموشم کرده باشد.من که نمی فهمم اما نکن,,با این نقطه دیگر بازی نکن,نگین اردی بهشت,,قولم عین عشق تو اعتبار دارد,عین طلوع وغروب خورشید,خط رویش نمی افتد,سالم است,دل است عین رنگ چشم عسلت وقتی بگویم دیگر تکرار نمی شود خودم راستش را گفتم.

من وتو تا به حال از این اتفاقها نداشتیم  انگار حسودی ,بی رحمی, کسی از راه امد وزهراین اتفاق را در جام زندگی ام پاشید ورفت,بشترش را تو نوشیدی وجرعه ای هم من و افتاد ان چیزی که نباید می افتاد,اما خیلی ها شاید از صدای افتادنش تحویل سال یا فصلی را احساس کردندومن ترسیدم عین نوعروسانی که تنها بد شگونی را در شکستن اینه عروسیشان میدانند وتنها اینه است که در یک اتفاق ساده خرد میشود.

خودت حالم را میدانی چه با تشبیه,چه بی مثال  قصه میگویم,بی خود حوصله ات را سر می برم.توکه نمی شنوی یعنی نمی خواهی که بخوانی؛این بار دوم است که مینویسم ببخش,این راهم نبخشیدی لااقل اصل کاری را ببخش.به خدا ادب شدم,رفتنم نزدیک است  بداست که غریبه ها فکر کنند  میانه ما جوریست که رفتنم هم به تو اثر نمیکند.

باشد من پیش هرکسی که بگویی وبخواهی مینویسم که بدم,که تقصیر من بود,که من چون دیوانه تو ام خطرناکم یعنی ممکن است دست به کارهائی بزنم که دور از خلق ادمیزاد است واز روی هرچه که بگویی جریمه بنویسم ومینویسم که من تنبیه شدم ,باورکن. به عاشقی بین ما, به اسمت ,به قسم نخوردن جانت, به تقدست,به هفت, به  افتخارت وبیست بودنت,به اردی بهشت قسم, پرنه پرپر میزنم ترنم,تا بخششت تا بازگشتت تا پایان سفرت, دورتری از ان وقتهایی که سفر بودی, برگرد. این حق من نیست اگر بود ادا کن لطفا کافی ست.....

اه میکشم ترنم انقدراه... تا ان کسی که تورا در بیستمین روز ماهت به من داد دوباره تورا به من بازگرداند.

کسی که هنوز تاریخ تقویمش  سال گذشته است ,چون تو تحویلش نگرفته ای , سالش هم تحویل نشده است.....

الهی کسی که مرا از چشم تو انداخت از چشم خدا بیفتد.   

 

مخاطب خاص....

 


برچسب‌ها: ته مانده های دلم
[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 3:31 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

...

... و سُکوت
زیباترین آواز، در سمفونیِ تنهایی ست.
به هنگامی که نمی بینی آشنایی، که ببیند تو را.
و بپُرسد:
به کُدامین گُناه، به دیار تنهایي تبعید گشته ای؟

 

[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ 10:42 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

داستانک؛ گل صداقت


برترین ها: حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده
ای تصمیم به ازدواج گرفت…

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت
کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه
عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست
کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…

ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر
کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد
دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی
سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که
او را سزاوار همسری امپراتور می کند : "گل صداقت”

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!

ایمیلی از استاد خوب ودلسوزم زارع شحنه....

03.jpg

 به خاطر تموم مهربونیاش ممنونم.از وقتی باهاش کار کردم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم...بهترینا رو واسش ارزو میکنم...از دوست عزیزمم ممنونم به خاطر ارسال مطلبش... 


برچسب‌ها: داستانک؛ گل صداقت
[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 5:52 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

این بار لیلی مجنون میشود


این بار لیلی مجنون میشود
تاریخ تکرار میشود

عشق تکرار میشود

مجنون عاشق میشود

عاشق لیلی

و دل لیلی شوریده تر از او

اما...

این بار مجنون میرود

و لیلی را تنها میگذارد

لیلی سر به بیابان میگذارد

برای همیشه

این بار لیلی مجنون میشود

 

 
تمام لیلا امشب نابود شد

 

 و اینگونه بود که لیلا مرد.

 

تمام شد



برچسب‌ها: این بار لیلی مجنون میشود
[ شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ] [ 10:42 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

همیشه اشتباه من این بود............

 
همیشه اشتباه من این بود............

هرجا رنجیدم لبخند زدم..................


فکر کردند درد ندارم........................


ضربه ها را سنگین تر زدند................
 

برچسب‌ها: همیشه اشتباه من این بود
[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 11:47 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

چاه ...

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم


نه رسولم


نه زیبایم


نه چشم به راهی دارم


فقط در چاه افتاده ام   

وقتی نه دستی برای گرفتن است،

نه آغوشی برای گریه،

نه شانه‌ای برای تکیه؛

انتظار نداشته باش خنده‌ام واقعی باشد مادر !!!

می خندم تا تو آرام باشی...

این روز‌ها فقط زنده‌ام تاتوو دیگران زندگی کنید...


برچسب‌ها: چاه
[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 10:1 AM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]

شب ارزوها

عرض زندگی تنها با کار برای خدا زیاد می شود

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است،

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد،

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خداسكوت كرد،

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

كفر گفت و سجاده دورانداخت، خدا سكوت كرد،

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست

وگفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،

 تمام روز را به بد و بيراه و جار وجنجال از دست دادی،

 تنها يك روز ديگر باقی است،
بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

"لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟..."

خدا گفت: "
آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است

و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

"حالا برو و يک روز زندگی كن

"او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد،

اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود،

می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،


قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم،

نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم. "

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد،

زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد،

اما ...اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد،

كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايی كه او رانمی‌شناختند، سلام كرد

و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،

او درهمان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

گناه نکرد وعاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت،

كسي كه هزار سال زيست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛

اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد،

عرض يا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!

برچسب‌ها: شب ارزوها
[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 12:36 PM ] [ FAHIM KHANOOM ] [ ]